
حالا ما بریم زور بزنیم که با آقای مارکز یه جوری کنار بیایم دیگه.اینا همه مال اینه که ما روشن فکر نیستیم.همسر جان بهتر می دونه که ما از اول هم از این کتابا نمی تونستیم بخونیم.به نظر ما این خارجی ها رو باید سریالشو ببینیم تا کتابشو بخونیم.اینجوری خوزه آرکادئو ها قاطی نمیشن...

عزیز دلم.
خیلی وقت است که دیگر بلد نیستم به زیبایی تو حرفم را بزنم اما امیدوارم بتوانم حرفهایم را با تمام احساسی که در آن آمیخته است به زبان بیاورم.نمی دانم چه خواهد شد.اما به قول تو هر اتفاقی هم که بیفتد ما ناگزیر از با هم بودنیم و هرگز نمی توانیم از هم جدا باشیم.خواستم اینجا مطمئن و با سربلندی بنویسم که تو بزرگترین افتخار زندگی من هستی و امیدوارم روزی را ببینم که توانسته باشم تو را خوشحال و راضی کنم.همچنان قصور ما را به وسعت دل مهربانت ببخش و ما را از دعای هر شبت محروم نکن.
امروزت مبارک بانوی من.


